مانی مهتاب
عشق من تویی مهتاب تمام لحظه هایی که با تو بودم و هستم را عاشقانه دوست دارم برای هر لحظه با تو بودن برای شنیدن صدای گرمت..میمیرم. احساس آرامش من..احساس خوب من . احساسی که هیج جا پیدا نمیشه و فقط در کنار تو و با تو این حس را دارم دوستت دارم و می پرستمت مهتاب............... مرا از یاد نبر تنهایم مگذار من شکوفه ای دارم که هنوز میوه نشده و آرزویی که هنوز برآورده نشده اینو بدون همیشه عاشقتم اگه دوستم نداشته باشی به پات میشینم تا یه روز برگردی به انتظارت تمام ماها ساله را صبر میکنم آغوشت به غیر از من به روی هیچی باز نکن عشق آسمانی من احساس خوب من تا آخر به انتظارت میشینم چون با تو کامل میشم مهتاب به انتظارت میشینم و برات میمیرم حتی اگه جوابمو ندی
ملسم بهترینم فقط بدون عاشقتم دلتنگتم دوستت دارم و تمام فکر و ذهنم من لبریز از توست بدون که هیچ چیز نمی تونه عشق تو رو کم کنه حتی فاصله حتی مرگ...... آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت
آن هنگام که جغد پیر ترانه های خکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند
زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی دیوانگی نیست
خودکشی حقارت نیست
خودکشی حماقت نیست
زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !
وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم
زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم
لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی ضعف نیست
خودکشی درماندگی نیست
خودکشی جهالت نیست
شعار ندهید که زندگی زیباست
عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید
در می یابید مرگ را
خودکشی یعنی شهامت
خودکشی یعنی جسارت
خودکشی یعنی رهایی
خودکشی ... آه ... خودکشی وقتی که دیگر نبود ... من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی که او تمام کرد من شروع کردم وقتی که او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است، تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن تنها مردن اکنون دوباره شب است و ستاره های آسمان نمایان می شود. ستاره هایی که به سختی به دست می ایند و به آسانی از دست می روند لحظاتم چنان سخت می گذرد که فقط برای بر گشتن تو و ستاره چشمهایم در انتظار خفته آه.آه که دیگر صبح ها ملال راه رفتن را ندارم آن مسافت های کوتاه را که هرروز با هم طی می کردیم ولی حالا احساس میکنم که طولانی ترین مسافت های عمر زندگیم را بدون تو در تنهایی خودم طی می کنم برگرد برگرد که بدون تو تنهای تنهام برگرد برگردکه بدون تو من دیگر معنایی ندارم ای ستاره ی وجود من برگرد تمام ادبیات عشق را به یک نگاه می فروختم اگر لحظه ماندنی بود وخاطره رفتنی................. ولی.............افسوس که لحظه رفتنیست.....زندگی آب روانیست،روان میگذرد آنچه قسمت منو توست همان میگذرد! وهیچ حسرتی در دنیا این چنین یکجا جمع نمی شود مگر در این سه واژه ی کوتاه :او دوستم ندارد! تاحالا شده اونقدر دلتنگ بشي که نفست به سختي بالا بياد؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي که دنيا با همه قشنگي هاش به نظرت سياه و سفيد بياد؟ تا حالا شده اونقدر دلتنگ بشي که خنده و گريه هات يکي بشه؟ تا حالا شده اونقد دلتنگ بشي که قدمهاتو سنگين برداري؟ تا حالا شده زير بار سکوت خفه بشي ؟ صدات در نياد ؟ وقتي سنگيني حرف هاي نگفتت مثل بغض راه نفست رو مي گيره چيکار ميکني؟ از بس که سکوت کردم خسته شدم دلم مي خواد فرياد بزنم داد بزنم دلم مي خواد همه صدامو بشنوند ... مثل اون روزا دلم مي خواد داد بزنم و بگم مي پرستمت من از خدا خواستم، نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي. 






| Design By : Night Skin |


